عقل فرزانه که دم می زنی از حکمت و فضلت، تو بگو
خانۀ دوست که با کفر لبش دین و دلم برده کجاست؟
این جگر را که چونان کاسۀ خون است، طبیبم تو بگو
دردش از چیست؟ و یا گو که دوایش دل آزرده کجاست؟
جزغمت وقت سحر بر در این خانۀ ویرانه که زد؟
غمگساری که شود هم نفس این دل افسرده کجاست؟
در شبی نم زده کو پرتوی از شعلۀ خورشید؟ بگو!و
شبنمی کاو(که او) بزند بوسه بر این غنچۀ پژمرده کجاست؟
مکر کاووس دلم کشت. مرا از غم سهراب چه باک؟
نوشداروی شفابخش دل رستم دل مرده کجاست؟
آسمانی همه پرنقش که شد دفتری از خاطره ها
وآن شهابی که گذر کرد بر این صفحۀ خط خورده کجاست؟
وقتی عاشق شوی راز دلت را گفته نتونی

آه ای خدا کمک کن من بیصدا نمونم
تاریخ عشق باید با عاشقا بخونم
مغرور وعاشقونه اون عاشقا که مردن
این عشق سینه سوزو به قلبا ماسپردن
در انتظار کاوه هم لحظه های دردیم
آهنگره زمونم اون که صداش کردیم
دل خسته ام از عالم، دل بسته ام به ساقی
صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی
انگارتموم دنیا بسته است به تارموی
برای این زمونه نمونده آبروی
ای همسفر سهامی محتاج یک سلامم
از می ترین مستی غم مونده توی جامم
هم لحظه های دردیم این درد وچاره باید
مردن مرام ما نیست عمر دوباره باید
دل خسته ام از عالم، دل بسته ام به ساقی
صبرم زیاده اما عمری نمونده باقی
دگر باره بشوریدم ، بدان سانم ، به جان تو
که هر بندی که بر بندی ،بدارنم به جان تو
من آن دیوانه ی بندم که دیوان راهمی بندم
زبان مرغ می دانم ، سلیمانم به جان تو
نخواهم عمر فانی را ،تویی عمر عزیز من
نخواهم جان پر غم را ، تویی جانم به جان تو
چوتو پنهان شوی از من ،همه تاریکی وکفرم
چو تو چیدا شوی در من ،مسلمانم به جان تو
وگر آبی خوردم از کوزه ،خیال تو درا ودیدم
وگر یکدم زدم بی تو ،پشیمانم به جان تو
اگر بی تو بر افلاکم ، چو ابر تیره غمناکم
وگر بی تو به گلزارم ، به زندانم به جان تو
سماع گوش من نامت ، سماع هوش من جانت
پنجره ها رو وا کنين که عشقم از سفر مياد
براي غربت شبم مژده اي از سحر مياد
صداي پاشو مي شنوم تو کوچه ها قدم زنون
پر مي کشه دلم براش به سوي ماه تو آسمون
آهاي آهاي ستاره ها فانوس راه اون بشين
بگين بياد از اين سفر تو اين شب ستاره چين
پنجره ها رو وا کنين گل بريزين سبد سبد
مياد که پيشم بمونه گفته نمي ره تا ابد
ستاره ها بهش بگين جدايي و سفر بسه
بگين به اين شکسته دل يه عمره دلواپسه
بايد فراموشت کنم![]()
آشيان گم كرده چون بي آشيانان مي روم
بينوا بشكسته دل زار و پريشان مي روم
شد بلاي جان و دل آن رهزن ايمان و دل
با كه گويم حال دل؟گريان و نالان مي روم
من نثار دوست جان كردم شدم رسواي شهر
اي مسمانان از اين سودا پشيمان مي روم
يك زمان فرزانه بودم دين و ايمان داشتم
حاليا ديوانه اي بي دين و ايمان مي روم
جانم آمد بر لب از بيداد ياران اي دريغ
ماهي دريائيم با موج و طوفان مي روم
درد عشق و رنج تنهائي و اندوه فراق
ميكشيدم هر زمان افتان و خيزان مي روم
دانم اين ره را كه مي پويم ندارد انتها
و ز پي فرجام تلخ خود شتابان مي روم
با كه راز دل بگوييم نيست همرازي مرا
صيد بي صيادم از محبس گريزان مي روم
عمر شيرين شد تبه با يك توهم يك خيال
ير فريب و عشق و مستي داده پايان مي روم
من وفا ها داشتم اما نديدم جز جفا
همچو نسيرين خسته و بي جان و جانان مي روم.
ای نگاهت شکوه کلامم
بی نگاه تو من نا تمامم
با نگاه تو آبی شدم من
مثل تو٬ آفتابی شدم من
آه ای آخرین آرزویم
گویا با دلت روبرویم
خود به تنهایی من گواهی
مانده ام بی تو در بی پنا هی
بی دلت های و هویی ندارم
فرصت گفتگویی ندارم
مثل آوای تو آتشینم
آه من بی تو تنها ترینم
از تو و از دلت بی نصیبم
من شبیه نگاهت غریبم
با نگاه تو دردی ندارم
جز خیال تو مردی٬ ندارم
دوست دارم٬ اگر چه اسیرم
دست تنهایی ات را بگیرم
ای شروع تپش در دل من
ای تو زیبا ترین حاصل من
ای نفسهای تندت صمیمی
آه ای خوب خوب قدیمی!
ای صدای تو آرامش من
طرز لبخند تو٬ خواهش من
با تو دیدم غم خستگی را
طعم شیرین دلبستگی را
گوش کن من فدای صدایت
گوش کن تا بگویم برایت
یک شب از لحظه هایم طلوع کن
با دلم عاشقی را شروع کن
دیده در دیده ی من در آمیز
قلب من را به قلبت بیاویز
ای نگاهت گذرگاه قلبم
مانده چشم تو در راه قلبم
گم شدم در هیاهوی چشمت
من نشستم در آن سوی چشمت
هر چه عشق از نگاه تو تراوید
ای سراپای تو نور امید
با سکوت تو غم منتشر شد
بغض سنگین شب منفجر شد
غم رسید و دل تو خروشید
هر چه غم از نگاه تو جوشید
رنگ شب در نگاه تو گم شد
در غم گاه گاه تو گم شد
شیشه ی چشمهایت ترک خورد
عشق آمد مرا با خودش برد

ازش پرسيدم چقدر دوستم داري گفت به اندازي شکوفهاي بهاري و چه راست مي گفت چون شکوفهاي بهاري مهمون دو روزه هستند
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
چه دردي ست در ميان جمع بودن ***ولي در گوشه اي آرام نشستن ****به رسم دوستي دستي فشردن ***ولي با هر سخن قلبي شکستن ***براي ديگران چون کوه بودن*** ولي در چشم خود آرام شکستن


برای عشق تمنا كن ولي خار نشو
براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش
براي عشق خودت باش ولي خوب باش![]()
دیروز به یاد تو و آن عشق دل انگیز
بر پیکر خود پیرهن سبز نمودم
در آئینه بر صورت خود خیره شدم باز
بند از سر گیسویم آهسته گشودم
عطر آوردم بر سر و سینه فشاندم
چشمانم را ناز کنان سرمه کشاندم
افشان کردم زلفم را بر سر شانه
در کنج لبم خالی آهسته نشاندم
گفتم به خود انگه صد افسوس که او نیست
تا مات شود زین همه افسونگری و ناز
چون پیرهن سبز ببیند به تن من
با خنده بگوید که چه زیبا شده ای باز .
![]()
![]()
![]()
در مني و اينهمه از من جدا / با مني و ديده ات بسوي غير
بهر من نمانده راه گفتگو /تو نسشته گرم گفتگوي غير
غرق غم دلم به سينه مي تپد / با تو بي قرار و بي تو بي قرار
واي از ان دمي كه بي خبر ز من / بركشي تو رخت خويش از اين ديار
سايه توام به هر كجا روي / سر نهاده ام به زير پاي تو
چون تو در جهان نجسته ام هنوز / تا كه بر گزينمش به جاي تو
شادي و غم مني به حيرتم / خواهم از تو ... در تو آورم پناه
موج وحشيم كه بي خبر ز خويش / گشته ام اسير جذبه هاي ماه
گفتي از تو بگسلم ... دريغ و درد / رشته وفا مگر گسستني است؟
بگسلم ز خويش و از تو نگسلم / عهد عاشقان مگر شكستني است ؟
ديدمت شبي به خواب و سر خوشم / وه ... مگر به خوابها ببينمت
غنچه نيستي كه مست اشتياق / خيزم و ز شاخه ها بچينمت
شعله مي كشد به ظلمت شبم / آتش كبود ديدگان تو
ره مبند... بلكه ره برم به شوق / در سراچه غم نهان تو

